تبليغاتX
نور سحری
 

 

وقتي نوشتم كيستم. دوستي گفت بنويس كي ام.

خواست ياد بگيرم ساده نوشتن حرف دل رو.

آنچه از دل برآيد خوش آيد.

اما حرفاي من حرفاي خوشي نيستن.

حرف غصه هاي 19 ساله ست.

حرف اشتباهات 19 ساله.

حرف كاراييه كه نبايد مي كردم اما انجام دادم.

حرف دودلي هاست. نفهميدن ها. دل شكستن ها. رنجوندن ها.

حرف شكست خوردن. عبرت نگرفتن از شكست ها.

حرف نشناختنه. فكر نكردن. نگشتن و پيدا نكردن.

حرف گم شدن و گم تر شدن.

حرف تخس بازي ها. غد بازي ها.

19 سال گذشت. اينا همه ي زندگيم نيستن.

زندگيم چيزاي قشنگم خيلي داره.

مهربوني ها. گذشت كردنا. بخشيدنا. كمك كردنا.

خنديدن. قهقهه زدن.

همدلي كردن و گريه كردن.

دوستام. مهربونياشون.

با هم بودنامون. شوخي كردنامون.

جشن گرفتنا. سربه سر هم گذاشتنا.

مامان و بابام. فداكارياشون. محبتاشون.

آبجيم. كمك كردناش. دعوا كردن باهاش و فحش و فحش كاري و دوباره دوست شدنامون.

دختر عمه و دختر عموم. بودن باهاشون. شيطوني كردنا. تفريح كردن و از ته دل خنديدن و مسخره بازي درآوردنامون.

عروسي ها و جشن تولدا و رقصيدنا.

دل تنگ شدنام. دل گرفتگيام.

دعوا كردنا و قهر كردن و دوباره آشتي كردنا.

چه زندگيي!!!

تلخ و شيرين.

دوست دارم اينا رو. شيرينياش خوبه. اما تلخياش رو هم بيشترش رو مي دونم تقصير خودمه. اما چي كار كنم. بي تجربگي هام باعث شدن كه تلخي بياد تو زندگيم.

قول دادم به خودم .قول دادم كه درست كنم زندگيم رو. قول دادم خودم و باور كنم و خودم خودمو درست كنم و آينده مو از همين الان بسازم. با خودساختگيه خودم شروع مي كنم.

مي دونم كه خدا جوونم هم كمكم مي كنه مثل هميشه. اما خدا جوونم الان بيشتر به كمكت احتياج دارم.

ديشب بله برونه بهترين و صميمي ترين و عزيزترين دختر عمه ام بود. همون كه كلي باهم خاطره هاي خوبي داشتيم. باهم دعا كنيم كه اون و همه ي تازه عروس دومادا خوشبخت بشن. آميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييين

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:14 توسط الناز | tempfa.com
 

 

آسمونم دلگيره. آسمون امروز گريه كرد. اما من نتونستم گريه كنم. گريه براي چي؟

دلم غصه داره،اما گريه ام نمي آد. نمي دونم چرا.شايد دليله خاصي نداره. شايد چشام حوصله ي خيس شدن ندارن. افكارم مغشوش و پريشونه. نمي تونم تمركز كنم. نمي تونم به نتيجه اي برسم. منتظرم آخرين امتحانم رو هم بدم و با خيال آسوده به خودم فكر كنم. اما همش بهونه هاي الكيه كه واسه خودم ميارم. مگه به خود فكر كردن زمان خاصي مي خواد؟ مشكل اينجاست كه نمي دونم بايد به چي فكر كنم. دلم مثل آسمون گرفته. حوصله ي هيچ كاري رو ندارم. حتي حرف زدنم هم نمي ياد. امروز آسمون چند بار گريه كرد و نعره زد. اما من... اما من نتونستم حتي قطره اي اشك بريزم. چرا نمي دونم. قبلا احساساتي تر بودم. تقي به توقي مي خورد گريه مي كردم. اما الان... نمي دونم چي شده. كاش الان تو طبيعت بودم. تنها... . اونوقت آسمون گريه مي كرد و منم همراهيش مي كردم. اونوقت خالي مي شدم. اونوقت با هر قطره ي اشكم غصه هام رو از دلم بيرون مي كردم. خاليه خالي مي شدم.آزاد، رها، تنها.... .

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:18 توسط الناز | tempfa.com
 

 

48 ساعت كمتر مونده به متولد شدن دوباره ام.

حال و هواي خاصي دارم. يه سال بزرگتر شدم. 19 سال پيش اين موقع ها چي كار مي كردم؟ عجله داشتم زودتر بيام و اين دنيا رو ببينم. اما چي شد؟ ديدم.

بعضي وقتا مي گم كاش نمي ديدم. كاش واسه اومدن به اين دنيا انتظار نمي كشيدم.

شايد جاي قبلي بهتر بود. البته اگر جايي بوده باشه. اينم نمي دونم!

وقتي به اين سالي كه گذشت نگاه مي كنم، مي بينم بگي نگي سال خوبي بود واسم.

خلاص شدن از كنكور. قبول شدنم تو دانشگاه. رفتن به يه محيط بزرگتر. آشنا شدن با اونجا. پيدا كردن دوستاي جديد. ياد گرفتن چيزايي از اونا. ياد گرفتن محبت ورزيدن. خوندن كتاباي زياد. عوض شدن تقريبي ديدم نسبت به دور و بر و زندگيم. خلاصه تغييراتي نه چندان زياد و نه چندان كم.

در كل اتفاقات كوچيك خوب بيشتر از اتفاقات بد بود. و ازاين بابت خدارو شكر مي كنم.

19 سال تمام گذشت. چه خوب و چه بد.

2 سال گذشته روزاي تولدم همراه شده بود با گريه و غصه ي زياد. اصلا روزاي خوبي نبودن واسم. نمي دونم امسال چه طور بشه. اما اميدوارم كه امسال ديگه گريه نكنم و يه روز تولد خوبي داشته باشم. اميدوارم يه سال كه بزرگتر شدم به اندازه ي تواناييم عقل و ذهن و روحم رو هم بزرگ كنم.

ديگه نمي تونم چيز ديگه اي بنويسم. همين....

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:22 توسط الناز | tempfa.com
 

قاليچه

 

رفتم با او

بر روي قاليچه ي سليمان

پرواز كرديم تا به خدا

نبود آنجا جز نور

من و او محو شديم

و ما شديم

و غرق شديم در خدا

 

11/3/87

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:3 توسط الناز | tempfa.com
ما بردیم.هووورااااا.

پرسپولیس زلزله همینه همینه. خدایا شکرت.

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:34 توسط الناز | tempfa.com
 

 

پس چيست معني اين واژه؟

نمي توانم هضم كنم آن را

برايم نا آشناست

حس غريبي ست

چه كنم؟نمي دانم!

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 توسط الناز | tempfa.com
 

 

 

عجب دنياي عجيبي

يكي مي گويد كه فرشته ام

ديگري مي پندارد كه شيطانم

و خود مي دانم كه هيچ نيستم.

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 توسط الناز | tempfa.com
 

 

خيال واهي

 

از جام نوشيدم

بي آنكه بدانم در آن چيست؟

تلخ بود

رهايش كردم

اما دوباره از جامي ديگر

اين بار حدس مي زدم

در آن چه باشد

دوباره تلخ بود

رهايش نكردم

به اميد شيريني آن

نه خيال واهي بود

شربت اين جام بسي تلخ تر است.

فروردين 1387

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:22 توسط الناز | tempfa.com
 

 

 

عيدتون مبارك.

 

سلام به همه ي دوستاي گلم.

 

اين آخرين پست امسالمه. ايشالا سال بعد بتونم نوشتن رو تو اين وبلاگ ادامه بدم. و طوري بشه كه نوشته هام بهتر و بهتر تر بشن. امين.

امسال مي شه گفت يه سال خوبي بوده واسم. اول از همه كه دانشگاه قبول شدم. اين تقريبا مي شه گفت بهترين اتفاق امسالم بوده. دوم اين كه تلاش كردم و كتاب خوندم و از اين ور اون ور اطلاعات كسب كردم و رابطه ام با خدا بهتر شد. بهتر دنيا رو و از همه مهمتر خودم رو شناختم. البته هنوز خيلي راه مونده تا خودم درست بشناسم، اما قدم هاي اوليه رو مي شه گفت برداشتم.

كتاب 4 اثر از فلورانس اسكاول شين و مجله ي موفقيت خيلي روم تاثير گذاشتن. شنيدن حرفاي يه آدم مومن هم خوب بود واسم. يه چند تايي هم دوست جديد پيدا كردم امسال كه از اين بابت خوشحالم و خيلي دوسشون دارم. اونا هم خيلي منو كمك كردن تا خوب فكر كنم و بزرگ بشم. اميدوارم هر اذيتي كه كردم منو ببخشن. امسال دله چند نفري رو شكوندم. يكيشون مامان جووونمه كه اميدوارم منو بخشيده باشه. دومي هم ليلا جوونمه كه خيلي شرمندم ازش. خيلي در حقش بدي كردم. دلشو بدجوري شكوندم اما اون با قلب مهربونش گفت كه منو بخشيده. اما همين جا دوباره ازش مي خوام كه منو از ته دلش ببخشه و حلال كنه. منم دلم و مي تكونم و هر بدي كه از ديگران ديدم و مي بخشم. و واسه همشون آرزوي خوشبختي مي كنم. يكي هست كه در حقش خيلي خيلي كوتاهي كردم. با اينكه هميشه بهم توجه مي كردش من بي اعتنايي كردم. اين يكي وجوديه كه تنهاست و همون خداست. اميدوارم كوتاهي هاي زيادي و گناهاي بي شمارم رو ببخشه. كاري كه هميشه واسم انجام داده و عذابم نكرده. خيلي ناشكريشو كردم. اما ازش مي خوام كه بازم مثل هميشه منو ببخشه و ايمانم رو قوي تر از پيش كنه. كاري كنه كه هميشه به فكرش باشم و بتونم كم كم بهش نزديكتر بشم.

آمين.

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:46 توسط الناز | tempfa.com

 

 

به نام خداي مهربونم.

 

سلام دوستاي خوبم. بعد از مدتها دوباره اومدم كه يه چيزايي بنويسم. اين مدت خيلي مشغول بودم. آخه بالاخره كلاسامون شروع شدن و 4 روز تو هفته مي رم دانشگاه و وقتي مي رسم خونه ديگه شب شده و خسته.

اول روز ولنتاين رو به همه ي دوستاي عاشقم تبريك مي گم و اميدوارم با عشقتون صادق باشين و همديگه رو از ته دل دوست داشته باشين.

البته من تو مجله خوندم روز عشاق ايراني 19 اسفنده. خب اينطوري بهتره. دوبار جشن مي گيرين.

من هنوز نتونستم شهامت عاشق شدن رو پيدا كنم. شايد يكي رو دوست داشته باشم اما نتونستم بهش بگم. شايد بتونم بهش بگم اما وقتي نمي تونم باهاش دوست بشم واسه چي بايد بهش بگم؟ دلم الان خيلي گرفته. كاش تو زندگي فقط خودت بودي و خودت. كاش واسه انجام كارايي كه دوست داري هيچ مانع سختي وجود نداشت كه تو رو بازداره. اما اينطوري نيست. خود من، شايد يه كارايي باشه كه دوست دارم انجامشون بدم اما بخاطر يه كسايي نتونستم.

عزيزترين آدماي توي زندگيم، مامان و بابام هستن. دوست ندارم دلشون رو بشكونم(اما خيلي اتفاق افتاده كه به خاطر بد فهميه حرفام ازم نارحت شدن. اما به خدا فقط به خاطر اينه كه بد قضاوت كردن در مورد حرفام و از زاويه ي ديد خودشون به حرفام نگاه كردن). آخه اگه بفهمن كه من با يكي دوست شدم دلشون مي شكنه. و هيچي مثل دلشكستن مامان بد نيست. آخه مامانم به عشق اعتقاد زيادي نداره. يعني مي گه دوست داشتناي الان عشق نيست و هوسه. اما من مي دونم كه داره يه كم اشتباه مي كنه. چون نمي شه جمع بست. منم قبول دارم شايد خيلي هاش اونطوري باشه اما نه همش.

بعضي وقتا از اينكه تنهام دلم مي گيره. اما يه كم بعد درست مي شه باز. ديگه يه عادت شده. شايد تو اين سن بهتر باشه واسم. نمي دونم...

بعضي وقتا احساس مي كنم مامان و بابام منو و حرفام و نمي فهمن. مي دونين آخه خيلي دوستم دارن و دوست ندارن شكست بخورم. اما اين و نمي دونن كه ممكنه نظر من با نظر اونا فرق داشته باشه. چون بزرگترن فكر مي كنن كه حرف اونا درست تره تا حرف من. شايد تو بعضي چيزا يا بهتره بگم بيشتر چيزا حق باهاشون باشه اما پس من چي.......؟؟؟؟؟ من نبايد واسه خودم تصميم بگيرم؟ حتي اگه شكست بخورم؟؟ نمي فهمم. واقعا نمي فهمم كه چي و كدوم درسته. كاش زودتر بزرگ بشم تا بدونم كه حق با كيه؟

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط الناز | tempfa.com