تبليغاتX
نور سحری

باید یاد بگیرم که

هیچ چی پایدار نیست و همه چی در گذره

یابد یاد بگیرم که

عادت کنم دوستا فقط واسه روزای خوشین و وقتی غمگینی و ناراحت هیشکدومشون نیستن و باید تو تنهایی خودم باشم و خودم و ازشون انتظاری نداشته باشم

باید یاد بگیرم که

از هیشکیه هیشکی انتظار نداشته باشم و به کسی نگم بی معرفت

اما باید بلد باشم که

همیشه وقتی بهم احتیاج دارن باشم و کمکشون کنم

و فقط دوست روزای شادی نباشم

اگه بتونم اینطوری باشم

شاید و فقط شاید بتونم با آرامش زندگی کنم...


پی نوشت1: این روزا پر دردم دردایی که دارن داغونم می کنن 

پی نوشت2:قلبم درد می کنه...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:37  توسط الناز  | 

 

به اندازه ی تمام این ۲۰ سال زندگی خسته شددددددددددددددمممممممم.

آخه به کی بگم که بفهمه منو؟هااااااااااااااااااااااااااااااا؟

صدامو می شنوی خداااااااااااااااااااااااا؟چرا جوابمو نمیدی آخه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:44  توسط الناز  | 

 

نمی دونم یا خسته تر از اونی هستم که به چیزی فکر کنم یا دیگه چیزی واسه فکر کردن ندارم.

به هر حال این نیز بگذرد خیالی نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:18  توسط الناز  | 

 

 

سرما رسوخ کرده در قلبم

و

بخاری خراب است هنوز... .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:4  توسط الناز  | 

 

به این نتیجه رسیدم که زندگی اونقدرام کوفتی نیست.:دی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:34  توسط الناز  | 

 

به قول دوستم لی لی هیچی تو این دنیا سرجای خودش نیست.

متنفرم از این دنیا و آدمای مزخرفش.متنفرم از آدمای دورو برم به جزء عده ای. فقط تو این دنیا که من دیدم دو نفر باهم سرجاشون بودن. که خدا یکیشون رو برد پیش خودش که ثابت کنه بازم هیچی سر جای خودش نیست. جای خالیش تو زندگیم خیلی عذابم می ده. خدا کی رو از این دنیا برد و کی رو نگه داشته.انصافه؟؟؟؟ فقط دلم می خواد این زندگیه کوفتی تموم بشه. فقط همیییییییییییییییییین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:7  توسط الناز  | 

 

عجب زندگی پر از هیجان و نشاطی ست این طی کردن راه خانه تا دانشگاه و برعکس و دیگر هیچ!!!

پی نوشت: به جز دو سه روز شمال رفتن آخر هفته (بعد از مدتها) زندگی من همین است گویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:15  توسط الناز  | 

 

وقتی که زندگی کردن عادت بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 6:21  توسط الناز  | 

 

میشه یه جورایی گفت که دلتنگم!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:49  توسط الناز  | 

 

 با خوشحالی

خودکار را برداشتم

تا از شادی بنویسم

که قطره اشکی از چشمم

روی کاغذ افتاد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:26  توسط الناز  |